گزاش برنامه دماوند (28/33/1386)

به نام خدای دماوند

پس از ماه ها انتظار بالاخره در بیست و هفتمین روز خرداد ماه هشتاد و شش خورشیدی در ساعت مقرر یعنی چهارو سی دقیقه از تهران به را میافتیم ، سی دقیقه بعد آقای کنگرلو را زیر پل بابایی سوارمیکنیم،بعداز عبور از پلور به دنیای زیبای شقایق ها میرسیم...

بعد از آماده شدن ساعت 7.40 من ، شفاعتی و کنگرلو از گوسفند سرا دماوند به راه میافتیم ،آسمان هنوز روشن است و هوا نسیم خنکی دارد، ولی دلیل اینکه چرا آب در منبع و چشمه   گوسفند سرا نیست رو نمیدانیم، شاید برای فروش بطری آب مثلاً معدنی.

بعد از حدود یک ساعت ما به رودی که حاصل از برف آبهای بالا بود رسیدیم و آب برداشتیم و سپس راه را از سر یال که مسیر زمستانی است ادامه داده و تا ساعت 10.30 یعنی دو ساعت و چهل دقیقه راه به بارگاه سوم رسیدیم .

در کمال ناباوری رضا را دیدیم که زمستان سال گذشته از او خاطرات زیادی داشتیم پس از خوش و بش با او و شام ساعت 12 خوابیدیم البته به علت خستگی و ارتفاع چندان خواب جالبی نبود.

 

 

 

صبح فردا ساعت 4 بیدار شدیم ،صبحانه خوردیم،ساعت 5از بارگاهی که کسی جز رضا در آن نبود براه افتادیم کوله ای سبک   از خوراکی، آب و لباس مناسب(بادگیر و پلار) بر پشت داشتیم؛در هوای سرد به همراه باد تا ساعت 7 بدون توقف تا روبروی آبشار یخی رسیدیم . محو زیبایی این آبشار عظیم استراحتی کردیم و براه افتادیم، به دلیل هم هوایی دیشب ارتفاع 5300 متری   آزاری نرساند.

ساعت حدود 8.30 بود که به تپه گوگردی رسیدیم اما آنچنان گوگردی که   به طلایی بزند ندیدیم؛ کمی عجیب بود چون حفره های گازی هم کم فعالیت بودند ولی از قله بخار گوگرد شدیدی به هوا میرفت.

بالاخره ساعت 9.30 با تراورسی به چپ برای فرار از دام گاز گوگرد به مقصد یعنی قله رسیدیم چه حال جالبی توی آن باد داشتیم بعد از تبریک به یکدیگر برای تماشای سر چشمه آن بخار عظیم به سوی جبهه شرقی رفتیم که با منظره هولناک خروج گاز و گرمای شدید شبه به شعله در آن خفره بزرگ شدیم که همه را وادار به فریاد میکردبا زحمت و خطر فراوان از نزدیک از آن عکس گرفتیم و به سرعت از آن دور شدیم .

ساعت 10.30 از قله راه افتادیم و براهتی ساعت 12.15 بارگاه سوم بودیم بعد از نهار و صحبت با چند تیمی که به بارگاه رسیده بودند ساعت 4 به سوی گوسفند سرا آمدیم که ساعت5.20 برنامه ما با آن همه زیبایی به پایان رسید.

 

 

 

 

حجت محرابی

یادی از پیر خرقان

 


شيخ ابوالحسن خرقاني 

شيخ ابوالحسن علي بن جعفر بن سلمان خرقاني « يا علي بن احمد » عارف بزرگ قرن چهارم
و پنجم هجري از چهره هاي بسيار درخشان عرفان ايراني است که در آزاد انديشي و مردم
گرائي جهاني و وسعت نظر انساني و تفکر والاي عرفاني ممتاز و کم نظير است. گفتار و
کردار اين عارف کيهان گراي ايراني که در نيمه دوم قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجري
در خرقان قومس « کومش » استان کنوني سمنان ميزيسته است. در طي گذشت نزديک به يکهزار
سال همواره مورد توجه و دقت و مطالعه و سرمشق عارفان و شاعران و متفکران و محققان
بوده است.
وي در سال 351 يا 352 هجري در قصبه خرقان قومس از توابع بسطام متولد شده و در روز
سه شنبه دهم محرم (عاشورا) سال 425 هجري در هفاد و سه سالگي در همان قصبه خرقان
جهان را بدرود گفته است. مشهور است که علاوه بر هم شهري وي يعني بايزيد بسطامي عارف
بزرگوار و عالي مرتبه قرن دوم و سوم هجري که شيخ و مقتداي حال جذبه و تفکر او بوده
است، مانند عارف معروف معاصر خود شيخ ابوسعيد ابوالخير خرقه ارشاد و طريقت از شيخ
ابوالعباس احمد بن محمد عبدالکريم قصاب آملي داشته است.
در منقولات و حکايات باقي مانده، آمده است که شيخ ابوسعيد ابوالخير عارف مشهور و
ابوعلي سينا فيلسوف نامي و ناصر خسرو قبادياني علوي، شاعر و متفکر ايراني که معاصر
شيخ ابوالحسن خرقاني بوده اند به خرقان رفته و با وي صحبت داشته و مقام معنوي او را
ستوده اند. و نيز گفته اند که سلطان محمود غزنوي پادشاه مقتدر بديدار شيخ ابوالحسن
خرقاني رفته و از وي کسب فيض کرده و نصيحت خواسته است.
از شاگردان ممتاز و مشهور شيخ ابوالحسن خرقاني، خواجه عبدالله انصاري عارف قرن پنجم
هجري است که سالها در خرقان زيسته و از انفاس پر برکت شيخ ابوالحسن خرقاني کسب فيض
و معلومات کرده است. در مورد ارتباط معنوي بايزيد بسطامي عارف قرن دوم و سوم هجري
با شيخ ابوالحسن خرقاني که از وفات بايزيد 234 هجري تا تولد شيخ ابوالحسن 351 يا
352 هجري، يکصد و هفده يا هيجده سال فاصله است مطالب زيادي در آثار نويسندگان و
محققان به ويژه عارفان قرنهاي بعد آمده است، که قابل توجه و تأمل ميباشد.  بديهي
است اينگونه ارتباطات آشکار مؤيد بقاي روح و استمرار و انتقال هويت و معنويت پنهان
از چشم ظاهر بين بشري است؛ که فهم ضعيف و محدود ما به ندرت قادر به درک جلوه هايي
از آن مي باشد.  شيخ فريد الدين عطار نيشابوري عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجري در
اين باره مينويسد:

ادامه نوشته

برنامه هفته

صعود به قله دماوند

 

از جبهه جنوبی زمان :۳۱/۳/۸۶ ساعت حرکت از تهران ۱۷

سرپرست برنامه مازیار شفاعتی

جهت هماهنگی و شرکت در برنامه با شماره تلفن  ۰۹۱۲۱۱۶۵۰۳۴

 

اطلاعیه

با سلام

به اطلاع میرساند به زودی گزارش مربوط به برنامه های انجام شده هیئت در خرداد ماه (شاهوارِ،دارآباد به توچال،ریزان و دماوند ) بر روی وبلاگ درج می گردد.

ضمناً از کلیه همنوردانی که تا کنون نسبت به دریافت کارت بیمه

 ورزشی خود اقدام ننموده اند تقاضا می شود با در دست داشتن یک قطعه عکس و کپی شناسنامه به دفتر هیئت مراجعه نمایند.

راه اندازی دویاره

بنام آفریننده کوهها

   با سلام به همه کوهنوردان هیئت کوهنوردی ورامین ،ضمن عذر خواهی به آگاهی شما می رسانیم از این تاریخ وبلاگ پویا خواهد بود .

 

 

طبیعت فراموش شده

هیئت کوهنوردی ورامین به اطلاع دوست داران و علاقه مندان طبیعت می رساند، امسال نیز چون سال گذشته به مناسبت روز درختکاری تور دو روزه دریاچه ولشت را در تاریخ های ۱۷و۱۸ اسفند ۱۳۸۵ با برنامه های کاشت درخت و پاکسازی محیط زیست بر پا می دارد تا از این طریق در زمینه اشاعه فرهنگ درختکاری و حفظ محیط زیست گامی کوچک بر داشته باشد .

شرکت در این برنامه برای عموم آزاد است

جهت ثبت نام و برای کسب اطلاعات بیشتر تا ۱۰ اسفند ماه با شماره تلفن ۰۹۱۲۱۱۶۵۰۳۴ و یا پست الکترونیکknvblogfa@gmail.com  تماس حاصل فرمایید.

فراخوان برای همکاری

 

روابط عمومی هیئت کوهنوردی ورامین در نظر دارد شماره‌ی دوم از نشریه‌ی تخصصی "سیاه کوه" را منتشر کند. این ویژه‌نامه به مناسبت درگذشت هم‌نورد عزیزمان "امیررضا قلیچ‌خانی" منتشر خواهد شد لذا از تمامی هم‌نوردان و علاقه‌مندان به همکاری و همیاری در انتشار آن خواهشمند است آثار خود را اعم از شعر، داستان، خاطره، عکس و ... تا اول اسفند‌ماه سال جاری به آدرس knvblogfa@gmail.com  ارسال کنند.

دوستی از من پرید

 

این خاطره ی نبودنت نفسم را میبرد
 

امیر رضا قلیچ خانی 

خواستم چیزی بنویسم برای خداحافظی. شرمم شد بگویم: گریه.
آخر تو که گریه نداشتی. میدانی ، هیچی نداشتی؛
آیینه ی آب ،آب، آب
چه ساده بوی آب میدادی. چه ساده برف آبت میکرد. چه ساده، تر میشدی.
یکدفعه تشنه شدم، گلویم خشک شد، بغض قلقلکم داد.
رو ندارم بگویم:...
بگذریم.
این روزها گرفته ام از بس که نبودی
از بس که این روزها خنده نداشتی
از بس که این روزها سر به سرم میگذاشتی
چشمهایت دو دو میکردند،پی چیزی مثل چی!
کجا رفتی ؟ دنبال نگاه؟
شیطنت میکنی . حق نبود تنها تنها
دلت برای دیدنم تنگ نمیشد، خب میگفتی.
دنبال بهانه بودی نه نگاه، میگفتی.
بهانه،بهانه؛
راست میگویی؛ اینجا سلام پنجره ها زنگ زده، اینجا لولای دلها زنگ زده،اینجا دم کرده ،
زنگ زده، زنگ زده
باید این تُنگ مه گرفته میشکست.
آیا؟
ِکی به دستت سنگ مشت شده بود که ما ندیدیم؟
شیطنت کردی. شیشه شکستی!
_حالا_
_ حالا_
ببخش به من این گلوی تنگ را،شکسته شیشه ای،
حالا حق دارم.
برای خداحافظی مینویسم؛
گریه
 

گزارش فارس از حادثه علم کوه

علم کوه

 كوهنوردي ايران هفته گذشته شاهد بروز حادثه زمستاني و كشته شدن دو كوهنورد در مسير گرده آلمان‌ها در منطقه علم كوه مازندران بود؛ اما اين ماجرا به همين جا ختم نمي‌شد چراكه به مدت چند روز دو كوهنورد بازمانده از تيم چهارنفره در شرايط سخت زمستاني در جانپناه سرچال به انتظار امداد، شب ها و روزهاي سردي را گذراندند. پس از تلاش هاي زياد و همكاري كوهنوردان مختلف، فدراسيون كوهنوردي، هلال احمر، سپاه پاسداران، اداره كل تربيت بدني استان مازندران و ...، بازماندگان زنده به خانه‌هاي خود بازگشتند....ادامه مطلب

او هم در یخچال‌های علم‌کوه ماندگار شد.

 

او هم در یخچال‌های علم‌کوه ماندگار شد.

 

    
 

 

دیگر سراغ او را نگیر شماره گوشی همراه او را از لیست تلفن‌های خود پاک کن نه قبل از آن اول شماره‌اش را بگیر و ناامیدانه به صدای بوق آزاد گوش کن و رد صدای او را توی گوش‌هایت لمس کن و خنده‌هایش را.

تن گم‌شده‌ی او در میان یخچال‌های علم‌کوه از دور نا‌امیدت می‌کند. دیگر دنبال او نگردید هرگز؛ و هوای مانده دفتر را استنشاق کنید شاید چیزی از حضور او را آن جا در آن دفتر و نه این جا در کالبد خشک و یخ‌زده میان یخچال‌ها بیابید.

وقتی اولین بار نبودن این انکار بزرگ این هرگز نخواهی دید دردناک را لمس کردم نتوانستم در مقابل اشتباه یا انکار فکر از قبول رفتن همیشگی مقاومت کنم.

او نیست؛ شاید خیلی‌های دیگر هم نیستند، عده‌ای بار سفر بستند و رفتند و عده‌ای دیگر در لابلای مشکلات روزمره خود را هم گم کردند چه رسد به دوستان؛ اما هیچ‌کدام این نبودن‌ها به لمس هجوم یک انکار بزرگ روی ذهن شباهتی ندارد.

وقتی معصوم را از دست دادیم  که تنها خواهر حسن نجاریان کوه‌نورد نبود بلکه خواهر هر کسی بود که حتا برای اولین بار او را می‌دید، بیش از آن که ممکن بود از مرگ خواهر خودم آشفته شوم، آشفته شدم.

این آشفتگی ذهن ناشی از مقاومت آن در مقابل مفهوم هیچ وقت نبودن آن تبسم، آن اشتیاق به زندگی و آن همه انرژی متمرکز در یک کالبد بود.

بارها شنیدم که می‌گفتند باورشان نمی‌شود که فلانی دیگر نیست و دیگر هیچ‌وقت نخواهد بود اما درک نمی‌کردم و درک نمی‌کردم چرا وقتی کسی از خنده‌های آدمی حرف می‌زند که دیگر نیست با تبسمی عجیب روی لب‌هایش مبهوت می‌ماند.

نبودن مهدی عزیزی  و دیگر هرگز نبودن او، باز هم انگار تعجب و عصیان ذهن از درک عمق مساله را برمی‌انگیزد. باز هم دلتنگی به سراغم می‌آید.

چرا مهدی عزیزی؟ چرا او که خوب می‌دانست چگونه روی دیواره فرز باشد، چگونه میانی‌ها را کنترل کند، چگونه در بدترین شرایط کارگاهی مطمئن بزند. او که فقط یک هم‌نورد خوب نبود بلکه یک فنی‌کار خوب هم بود که به هم‌نوردش اطمینان می‌بخشید.

او و این همه اشتباه؟ او و این همه سماجت بی‌دلیل؟ 

بارها در پاندول میان سقوط  و صعود به خودم خندیده‌ام که مگر می‌شود کالبدی که در آن این همه انرژی دمیده‌اند متلاشی شود؟ و حالا فکر می‌کنم او هم وقتی در یخ‌بندان زیر 40 درجه میان یخ‌های سرسخت گرده آلمان‌ها قصد فرود داشته، چنین فکر کرده، نه این بار نه ... شاید بار دیگر زمین را زیر پایش احساس کند و چه احساس شعفی می‌دهد کف صاف یخچال پس از ساعت‌ها تلاش روی دیواره ... 

باز هم ذهن به چرخه هرز چراها می‌غلتد و در مقابل یک علامت سوال بزرگ متوقف می‌شود:

 آیا او هم مثل آن دیگران در میان یخچال‌های علم‌کوه ماندگار شد؟

نه نه نه ...

 

 

                                                                                         نویسنده:مهری جعفری 

یلدای امسال

 

 

شب یلدا امسال آتشکوه

حرکت پنجشنبه ۳۰/۰۹/۸۵ ساعت  ۷ شب از  میدان تجریش

 

شب یلدا

 دسترسی نداشتن به اینترنت، تنها علتی بود که باعث شد این مدت یعنی از ۵ آبان ماه تا امروز مطلب و خبری در رابطه با هیئت کوهنوردی ورامین در وبلاگ منتشر نشود، اما این سکون و سکوت در وبلاگ، به این معنی نبود که برنامه‌های هیئت کوهنوردی هم دچار وقفه شده باشد! در این مدت هیئت کوهنوردی ورامین، مثل سابق برنامه‌های خود را اجرا کرد و امروز با برطرف شدن مشکل اینترنت، برنامه‌ی روز جمعه‌ی همین هفته مورخ ۲۴ آذرماه ۸۵ را به اطلاع علاقه‌مندان می‌رسانیم.

برنامه‌ی این هفته، صعود به قله‌ی توچال است. به اطلاع همنوردانی که از ورامین می‌خواهند در برنامه‌ی صعود به توچال شرکت کنند، می‌رساند که  ساعت حرکت۴:۳۰ دقیقه‌ی صبح از مقابل هیئت کوهنوردی ورامین است و گروه ساعت ۵:۳۰ دقیقه‌ی صبح از پای مجسمه در سربند به سمت قله حرکت می‌کند، پس کوهنوردان تهرانی علاقه‌مند نیز در این ساعت در میدان سربند آماده‌ی حرکت باشند.

با امید صعودی خوب و خاطره‌انگیز به قله‌ی توچال، برنامه‌ی هفته‌ی آینده‌ی هیئت، به زودی در وبلاگ اعلام می‌شود.

به یاد عید فطر84 (الموت به تنکابن)

 

 

 

عکس: سید وحید حسینی

داستان کوه " وو تای"

 

چین دارای چهار کوه معروف در ارتباط با آيين بوداست که عبارتند از کوه های " وو تای" ، " ار می" ، " چو تئو" و " جیو هوا" . گفتنی است که این کوه ها مکانی برای آموزش چهار بودای " سا ون شو" ، " پو شیان" ،" گوان ین " و " دی زانگ " بوده است. این چهار کوه نه تنها دارای منشا دیرینه فرهنگ مذهبی بوده بلکه جزو مكان های دیدنی معروف چین است.

 

کوه " وو تای" در استان " شن سی" واقع درمرکز چین قرار دارد ومرکب از پنج قله است. اين قله ها هموار و پهناور است و پنج " تای " شرق ، غرب ، جنوب و شمال نامیده می شود. کوه " وو تای" بلند ترین ارتفاعات در شمال چین است.

 

گفتنی است که نام قبلی کوه " وو تای" کوه پنج قله بود. آب وهوای آن بسیار بد بوده است . کشاورزان در گذشته نه تنها نمی توانستند در اين منطقه غلات بکارند بلكه بودای " ون شو" برای تبلیغ اين آيين با مشكل مواجه بود و از نزديك رنج مردم را لمس می كرد . وی تصمیم گرفت آب و هوای این منطقه را تغییر دهد.

 

بودای " ون شو" مطلع شد پادشاه اژدهای دریای شرق سنگی به نام "سیو لونگ " دارد که می تواند باعث تغيير آب و هوا شود . بودای" ون شو" برای گرفتن سنگ به دریای شرق رفت .

 

هنگامی که بودای" ون شو" وارد دردریای شرقی شد ؛ واقعا سنگ بزرگی را در کاخ پادشاه اژدهای دریای شرق مشاهده کرد. وقتی "ون شو" به سنگ نزدیکتر شد ، احساس رطوبت كرد . بودای " ون شو" با پادشاه اژدهای دریای شرقی دیدار کرده واهداف خود از این سفر را به اطلاع وی رساند. پادشاه اژدها با تاسف گفت که تو می توانی هر چه می خواهی بدست آوری اما اين سنگ از آن نخواهد بود . زيرا این سنگ پس از صدها سال از عمق دریا بيرون آورده شده است . فرزندان من هرروز پس از انجام کار و زمانی كه بسيار خسته می شوند و احساس گرما می كنند روی این سنگ استراحت می كنند تا گرمای بدن آنان برطرف شود . اگر تو این سنگ را برداری ، فرزندان من ديگر جايی برای استراحت ندارند .

 

بودای " ون شو" براي پادشاه اژدها مساله را تشریح کرد و گفت که این سنگ برای مردم سودمند است . با اين حال پادشاه اژدها نمی خواست سنگ را به او بدهد، اما چاره ای برای رد درخواست وی نداشت . پادشاه در اين انديشه بود كه راهب به تنهایی نمی تواند سنگ بزرگ را جابجا كند .

 

با این تصور موافقت کرد و به راهب گفت : این سنگ مقدس بسیار سنگین است. اگر می توانی به تنهایی آن را جابجا كنی ، من مخالفتی ندارم ! بودای " ون شو" با تشکر به نزد سنگ مقدس رفت و با خواندن افسونی بر آن سنگ بزرگ را به یک سنگ بسیار کوچك تبدیل ساخت. بودای" ون شو" سنگ كوچك را در آستین قرار داده و کاخ پادشاه اژدها را ترک گفت. پادشاه پیر بسیار حیرت زده و پیشمان شد.

 

هنگامی که بودای" ون شو" به کوه " وو تای" بازمی گشت ، هوا بسیار گرم بود ، زمینها براثر خشکسالی و کمبود باران ترک برداشته بود. مردم رنج بی سابقه ای تحمل شده بودند . بودای" ون شو" سنگی را که از پادشاه دریای شرقی گرفته بود در دره ای قرار داد و همزمان کوه 5 قله به یک مرتع طبیعی بسیار خنک مبدل شد. به همين دليل اين منطقه را دره خنک می نامند .

 

مردم در همين مكان یک معبد به نام معبد خنك ساختند و کوه 5 قله به کوه خنک تغییر نام يافت . مردم کوه " وو تای" هنوز نيز اين منطقه را کوه خنك می نامند. کوه " وو تای" جزو مناطق ديدنی چین است. مسافران نه تنها می توانند در اين مكان ديدنی های بسيار تماشا كرده بلكه می توانند با آيين بودا آشنا شوند . 42 معبد قدیمی در این کوه واقع می باشد و كه از اين ميان معبد " نان چان " و معبد " فو گوانگ" در سلسله " تانگ" چین ساخته شده است و 1200 سال قدمت دارد . این دو معبد قدیمی ترین معماری چوبی چین محسوب می شود که چهره کامل توسعه مذاهب قدیمی و هنر مذهبی چین و دستاوردهای هنر معماری قدیمی چین را نشان می دهد.

 

کوه "وو تای" به عنوان مكان دیدنی در چین پر از سنگهای کمیاب و درختان گوناگون است. به دلیل اینکه قله این کوه همه ساله پر از برف می باشد درجه حرارت این کوه حتی در تابستان نیز بسیار خنك است و به همین دلیل کوه " وو تای" به عنوان یک محل خنك برای استراحت تابستانی شهرت پیدا کرده است .

 

گزارش برنامه الموت به سه هزار تنکابن

برنامه :راهپیمائی الموت به سه هزار تنکابن   

 

زمان : آبانماه 1384

 

مکان : الموت – گردنه پیچ بُن

 

اعضاء شرکت کننده :

1-   منصور غلامی ( سرپرست )

2-   حبیب قلعه ( کمک سر پرست)

3-   محمد کاظم زاده

4-   علی خالقی (ترابری)

5-   محمد علی ماکوئی ( امداد گر )

6-   حجت محرابی

7-   علیرضا محمدی (فیلمبردار)

8-   سید وحید حسینی )عکاس)

9-   بهنام ابوطالب یار

  محمد محرابی

  امیرضا قلیچ خانی

  علی افشاری

  مازیار شفاعتی

 

 چیزی بیش از این نیست که ما به راه زده ایم ، از کجا آمده ایم در شهر گرفتار ، چه فرق می کند ، حال  به هوای با هم بودن باهم به هوا زده ایم .

                                                               

     صبح است ، گرد آمده ایم که در راه شویم سوی آبیها ، سوی سبزیها ، قرمز و زردها . حرکت ، خنده هایی از ته جان مایۀ بودن و ما را تنــــــی همراه شدند که از دوست می آمدند . از محبت بردل ، کهنه بودند و آشنا ، با صفا در بیراه .

                                              

 

     حبیب است یک دوست ، آشنا با منصور با مازیار ، محمد – من همراه با بهترین نامها از بهنام و  وحید ، حجت و امیر تا محراب خورشید ، علی ، محرابی و زاده کاظم ، ما هستیم که روی پیچها از صفای یک یک روستا ها گذشته ایم ،کوله بارمان گر چه سنگین است قدمهایمان سبک ، ابریم ، آسمانیم ، چنان آبی که اشکِ چشمی حسرتمان می کشد.

           

                 

                               

زاده عقاب از آشیانه عقاب می گوید. منصور می گوید اینجا باد دارد  آنجا مِه نخواهد داشت ، گوش میکنیم پیر است ، سالهای تجربه همراه ماست با زانوهای استوار در شیب در سراشیبی میرود ما پی او خاطره ثبت می کنیم.

                                  

صدای ساز می آید ، هوایی از نای گرمی می گذرد ، چپ میرود ، راست می رود ، صدا می شود که شادمان است . مرا ببوس ، میرقصیم ، چه شادیم از شادمانی ، از شور دیدارِ درختی ، جای پای چوپانی از بوی علفها خرسندیم ، از صافی آب چشمه سار ، خنک می خندیم. تمام جانمان را آب می کنیم تا شب ستاره بشماریم.

                               

پی هم می دویم  ، زیر پای هــــم می غلطیم ، لگد مال ابرها شده ایم و در یک قاب می نشینیم تا ثبت زمان شویم ، می خوانیم از گیلک مازن ، از رود و گذشت شب که عجب خاطره می نوشیم ، دور می کنیم کدورت  ، سنگ صندلی می کنیم  ،  چادر  مهربانی  را تا بیخ  می بندیم  .

                           

  صبح  که  می شود ،  چنان  تازه  از خواب

 خوش می خیزیم که گویی خوابیم در بیدار بیداری  پیچ میخوریم ،

پیچ می شویم  ، سه هزار دره گذشته باز می رقصیم .

چه شعف در جان لانه کرده وقتی درخت پیر بلوط تو را می نگرد

 تا مبادا ساده بگذری از افرای ، همسایه نارون .

            

 مگذر تند از این قرمز و زرد ،

مشو غمگین زمان که چرا خورشید رفت.

شیب تند یک جنگل ، تاول پای  خراشیده و  بوته های  آلو ، ازگیل و کلیک ، رختخوابی  از  برگ ، کوههایی بی مرگ ، تیغه نوری در لای درختان خسته ، جای پای یک خرس ، زالزالک های بی کس ، خط یک دره تا رود ، به هوا رفت تن یک دوست تا بخندد دیگر دوست.

                                       

 

تا سفره یک خانه ، بهنام و بهانه ، تا دریا دریا ...

 

                               

             

 مهربان یاد سفر ، مهربان یار سفر همچو شیرینی یک خواب ابر

                        همچو باران به تن عاشق پیر

                                                   مانده  بر قاب زمان

                                                                       یک تصویر

 

                                                   

 

       به امید روزهای بهتر               

گزارش برنامه خط الراس دارآباد به توچال و شهرستانک

« به نام آفرينندة کوهها » 

گزارش برنامة خط الرأس دارآباد به توچال

توچال به شهرستانک

نَفرات شرکت کننده :

  • عليرضا محمدي ( سرپرست ,  عکاس )
  • حجَّت محرابي
  • محمدعلي ماکوئي
  • علي اصغر سليماني
  • مجتبی شجاعي
  • آرش علي حسنی ( گزارش نویس)
  • حامد اميني
 
 
 

روز اول :

در تاريخ 13/خرداد/1385 طبق قرار قبلی 2 تيم برای صعود به قلة 3116 متري دارآباد آماده شده بود که تيم اول تشکيل شده از آقايان : محمدي , محرابی و شجاعي در ساعت 16 روز شنبه کار صعود را آغاز کرده و در ساعت 21 همين روز تيم دوم شامل آقايان : ماکوئي , اميني , سليماني و علي حسني حرکت خود را از پاي کوه آغاز کردند که   در ساعت 2:15 دقيقة بامداد روز يکشنبه در زير نور مهتاب به کمپ تيم رسيدند.

پس از بيدار کردن بچه ها و صرف شام و چاي آقايان ماکوئي و اميني قله را به سمت پايين ترک کردند و پس از آن ما براي خوابيدن آماده شديم 3 نفر از بچه ها در داخل چادر تيم و 2 نفر ديگر در جان پناه قله شبي آرام را به صبح رسانديم . 

ادامه نوشته

به یاد اوراز

یادمان هوراز

محمد اوراز

معاون رييس جمهوري و رييس سازمان تربيت بدني دستور ساخت يادمان مرحوم "محمد اوراز" ، فاتح قله اورست را در شهرستان نقده داد
به‌گزارش روز شنبه سايت خبري سازمان تربيت بدني ، مهندس محمد علي آبادي در سي و نهمين سفر استاني خود به استان آذربايجان غربي ، صبح امروز در بازديد از شهرستان نقده و به دنبال درخواست مردم، دستور ساخت يادمان محمد اوراز را در اسرع وقت داد

آنان که بالا آرزومندند

سپیده به ظهر رسید و آنان که عظم بالا ها کرده بودند هنوز دلشان تا بالا ها راه در پیش داشت،

پس راه را پیش گرفتند تا سپیده به شب رسید.

اینبار، بار خستگی نگذاشت تا آنان ببینند که سپیده به سپیده رسید و باز صبح شد و باز راه آغاز.راه بالا آغاز.پس درنگی وقت رفت ، تا شیب تندتر از شیب شد . بادی وزیدن گرفت ، که باد بود با عطر دماوند با عطر گوگرد، با عطر خوش بودن در فضای بودن.

اندک اندک گامهایی سنگینتر ، اما آنچنان استوارتر که لبخند قله در پیاله ی خاموشش باز نقش بست.

حال، آنان روی خنده ی قله نشستند و دست گره گردند و با هم قهقه زدند.

درود بر هر قدم استوار. تا وقتی دیگر، ما هم باشیم.

صعود همنوردان عزیزمان را به بام ایران تبریک میگوییم.

صعود به قله دماوند

دماوند 

برنامه این هفته گروه

صعود به قله دماوند از جبهه جنوبی

جهت هماهنگی و اطلاع بیشتر با شماره 09121165034 تماس گرفته شود.

داستان درباره ی یک کوهنورد است

 

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

 

شب بلندی های کوه را تماماً دربرگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

 

همان طور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله ی کوه، پایش لیز خورد. و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.

 

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.

 

اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بکشد:

"خدایا   کمکم کن."

 

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: "از من چه می خواهی؟"

 

- ای خدا نجاتم بده!

- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن...

 

یک لحظه سکوت...

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

 

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود...

و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

 

(کتاب طناب.پرستو ابراهیمی)

گزارش تصویری از بر نامه صعود افراد ثابت هیئت به ارتفاعات منطقه لار

 

بر نامه صعود افراد ثابت هیئت به ارتفاعات منطقه لار جهت باز سازی روحی اعضا بعد از اتمام امتحانات و آمادگی برای شروع برنامه های کوهنوردی فصل تابستان 

منظره طلوع از جبهه جنوب شرقی قله دماوند

 

ادامه نوشته

تمرینات هوازی و استقامتی هیئت

 

تمرینات هوازی و استقامتی هیئت جهت بالا بردن توان هوازی و آمادگی جسمانی زیر نظر:

 مازیار شفاعتی

مکان: پارک پردیسان، درب شمال شرقی (پارکینگ)

زمان: روزهای یکشنبه و چهارشنبه ساعت ۸:۳۰ شب

 

تور یک روزه دشت هویج

تور یک روزه دشت هویج

دشت هویج

ادامه نوشته

بار دیگر کوه

بار دیگر کوه،
چه نشانی هستی؟
 
زمستانی است بسیار سرد، مدتی است در گیر و دار خودم در این کوه بسیار برف و  بسیار مه میگردم.
پدر شاید فکر میکرد باید روی پای خودم بایستم، فکر میکرد دیگر هرانچه از تجربه در کوله ام گذاشته کافیست، تنهای تنها روانه این برف شدم.
نزدیک شهرم ودور از هیاهوی پر دود شهر . از جان پناه سیاه سنگ سرازیر بازگشت شدم.
حس عجیبی است،خلوت سراسر وجودم را گرفته، نمیدانم با خودم حرف میزنم یا با خدایم خلوتم.
سرازیرم:
ریز ریز و سر به زیر ، سر به زیر بادم که صورتم را گرفته...
دره اسون همیشه راه بازگشتم به سمت پایین بوده ، هم من این راه را خوب میشناسم وهم این دره من را خوب میداند. چندی از زمان گذشته است ، نمیدانم حوالی ظهر است یا نزدیک غروب، نمیدانم،
مه آنقدر هست که نیاز به اقراق نیست. واقعا بیش از یک قدم جلوتر پیدا نیست. دور تا دورم را بخار سرما گرفته. این سفیدی بسیار هیچ جای دید نمی گذارد، انگار دارم غرق می شوم. خدای من!...
من که اینجا را خوب میشناختم، اماچرا؟ پس راه کو؟
سوالها به ذهن خسته ام حمله میکردند و بی جوابترین پاسخها مغزم را به درد میکشید. کم کم ترس داشت وجودم را میگرفت. ترس بود ، شاید خستگی یا...
نشستم به میان برفها و چشمهایم را بستم.
گفتم : خدایا یعنی تمام شد ؟ وعده دیدار من و تو اینجاست؟ پس چرا تا به حال هیچ وقت نگفته بودی ؟
با خودم حرف میزدم که خوابم برد. نمیدانم چه مدت خوابیدم ، دو دقیقه ، یک ربع، یک ساعت...
صدایی گفت: برخیز!
خواب میدیدم؟
باز گفت: برخیز!
نه ! خواب نه!
بهت در تمام تنم رعشه انداخت، چشمهایم آنچه میدید باور نمیکرد. ولی چه خوب که یکنفر اینجاست.
باز گفت : برخیز!
گفتم: که هستی؟
گفت : مگر راه را گم نکرده ای؟
لال شده بودم ، گنگ و مبهوت با سر جواب دادم ؛ بله!
آرام آرام به راه افتاد ومن به دنبال او.
هیبتی از نور ، با لباسی کهنه و سندلی به پا. در این همه برف ، این پاپوش، این تن پوش؟
باز پرسیدم : که هستی؟
گفت: هیچ نپرس.
با حسی آمیخته از ترس و بهت و کمی شادی از این که نجات یافته ام به دنبالش به راه افتادم.
در تمام راه نه سخن گفت و نه من جرات حرف زدن داشتم. اگر از فاصله دو سه متری با او، نزدیکتر میشدم
سریع فاصله اش را بیشتر میکرد. رد پایش را میدیدم ولی هیچ جای پایی نبود. کنار من بود و میدیدمش
ولی هرگز نمیشد لمسش کرد.
دیوارهای هتل اوسون را میدیدم، یک آن نگاه کردم، دیگر نبود ، نه کنارم ، نه جلوتر و نه...
باورم نمیشد، هیچ اثری نبود. نه جای پایی ، نه آن نور، نه صدایی.
آهای – های – ای - ...
صدایم به دره رفت و برگشت ، بی جواب برگشت.
راه را پیدا کردم.
نزدیکهای هتل جانم رمق باور نداشت. نشستم. و به یاد آنچه گذشت، آنچه بر من گذشت، ساعتی گریستم.
گریستم و لرزیدم و تمام وجودم لرزید.
که بود؟
آیا با من چه خواهی کرد؟ خدای من.
من جای جای آفریدنت را خوب میدانم خدایا، من این سامان تقدس را، این کوه پر صلابت را این آب را ،
این... را میستایم.
که بود که با من چه کرد؟
بگذار حال که نیستی دامن کوهت را در آغوش بفشارم و ببوسم.
یکبار دیگر در بندگی ام تلو تلو خوردم.
ای کوه چه نشانی هستی ؟
خدای من ، من کیستم؟
سالها بود که این ماجرا حکم راز داشت، و امروز این راز را گشودم، برای تو که تازه تازه قدم بر محرم اسرار آفرینش میگذاری، به امید بالا رفتن و قله رسیدن.
نیکتر بیاندیش و صافتر نفس بکش.
اینجا کوه است ، کوه... .
 
َََََ علیرضا محمدی

صعود سریع اورست

صعود سریع اورست

مونت اورست- کریستین استرانگل موفق به صعود اورست در مدت زمان 16 ساعت و...  

گزارش تصویری از تور دهکده نوا

دهکده نوا
ادامه نوشته

تور یک روزه دهکده نوا

تور یک روزه دهکده نوا

در محیطی آرام ، و فضای دل انگیز ،دور نمای قله دماوند( بام ایران )، دامنه های قلل مرتفع پاشوره، عبرت، حلزوم و دشت زیبای آزو.     

جهت  هماهنگی  تا  روز  چهارشنبه با  شماره   ۰۹۱۲۱۱۶۵۰۳۴      ( شفا عتی) تماس بگیرید.

هدیه هیئت : عکسی  یادگار ی از شما در برنامه

پذیرایی: صبحانه، نا هار و میان وعده...

زمان:سا غت ۳۰/۵ صبح ،جمعه ۲۶/۰۳/۸۵

مکان حرکت: ضلع شرقی م آرژانتین، درب غربی پارکینگ بیهقی

 

گزارش تصویری از منطقه زیبای درفک ( دیلمان رشت)

منطقه درفک

 
ادامه نوشته

جلسه گردهمایی این هفته هیئت

جلسه این هفته هیئت 

جلسه گردهمایی، نقدو برسی وآموزشی هیئت کوهنوردی با حضور اعضا ثابت و هیئت مدیره برگزار می گردد.

حضور در جلسه برا ی تمام علاقه مندان آزاد می باشد.

مکان: ورامین،میدان راه آهن،تربیت بدنی شهرستان، دفتر هیئت کوهنوردی ورامین

زمان: سه شنبه ۲۳/۰۳/۸۵    ساعت ۱۸

 روز ملی دماوند

روز ملی دماوند کوهنوردان و طبيعت دوستان ايران از سال 1383 در صدد بوده اند که به منظور جلب توجه همگان به ارزش های بوم شناختی و ملی دماوند ، يک روز را به نام « روز ملی دماوند » معرفی کنند . سيزدهم تيرماه برابر با جشن تيرگان و روز رخداد حماسه ی آرش کمانگير ، شايستگی آن را دارد که به عنوان روز ملی دماوند خوانده شود . انجمن کوهنوردان ايران امسال نيز به اين مناسبت ، از همه ی علاقمندان دعوت کرده است تا در حد توان خود با خبررسانی ، نوشتن مقاله و گزارش برای مطبوعات ، گردهمايی ، اجرای برنامه های پاک سازی و کار آموزشی چهره به چهره در دماوند در معرفی اين روز بکوشند . در روز جمعه 16 تير ماه در سالن ارشاد شهر رينه همايشی به منظور بررسی جايگاه دماوند در تاريخ و ادب ايران ، نقش اين کوه در تاريخ کوهنوردی کشور و بزرگداشت ياد جان باختگان دماوند برگزار می گردد . انجمن کوهنوردان ايران برای هماهنگی جهت ارسال مقاله به اين همايش و کسب اطلاعات بيشتر ، شماره های زير را اعلام نموده است : انجمن کوهنوردان ايران (دفتر تهران) : 66712243 نمابر : 66712421 آمل (حسينعلی مهجوری) : 09113252547 گرگان (خسرو يزدانی) : 2220318 – (0171