یک سال از فوت نوروزی میگذشت و ما هیچ کدام نمیدانستیم که نوروزی در زنده بودنش چه میکرده. حالا ورود به کینه خاز مصادف شده بود با مراسم یادبود او. برایش دعا کردیم که روحش شاد باشد. ناهاری که در این مراسم سرو شد جان تازه ای به گروه داد. ساعت حدود یک ظهر بود که در مسجد پذیرایی شدیم. آفتاب جانمان را خسته و راه پایمان را تاولیده بود. کمی از گردنه ی خورگاه که سرازیر شدیم، دیدن شیروانی خانه های بالا وناش( کینه خاز) سعید زخم وزیل پا را زیر و رو کرد و راحتتر راه می آمد.