دوستی از من پرید

 

این خاطره ی نبودنت نفسم را میبرد
 

امیر رضا قلیچ خانی 

خواستم چیزی بنویسم برای خداحافظی. شرمم شد بگویم: گریه.
آخر تو که گریه نداشتی. میدانی ، هیچی نداشتی؛
آیینه ی آب ،آب، آب
چه ساده بوی آب میدادی. چه ساده برف آبت میکرد. چه ساده، تر میشدی.
یکدفعه تشنه شدم، گلویم خشک شد، بغض قلقلکم داد.
رو ندارم بگویم:...
بگذریم.
این روزها گرفته ام از بس که نبودی
از بس که این روزها خنده نداشتی
از بس که این روزها سر به سرم میگذاشتی
چشمهایت دو دو میکردند،پی چیزی مثل چی!
کجا رفتی ؟ دنبال نگاه؟
شیطنت میکنی . حق نبود تنها تنها
دلت برای دیدنم تنگ نمیشد، خب میگفتی.
دنبال بهانه بودی نه نگاه، میگفتی.
بهانه،بهانه؛
راست میگویی؛ اینجا سلام پنجره ها زنگ زده، اینجا لولای دلها زنگ زده،اینجا دم کرده ،
زنگ زده، زنگ زده
باید این تُنگ مه گرفته میشکست.
آیا؟
ِکی به دستت سنگ مشت شده بود که ما ندیدیم؟
شیطنت کردی. شیشه شکستی!
_حالا_
_ حالا_
ببخش به من این گلوی تنگ را،شکسته شیشه ای،
حالا حق دارم.
برای خداحافظی مینویسم؛
گریه
 

گزارش فارس از حادثه علم کوه

علم کوه

 كوهنوردي ايران هفته گذشته شاهد بروز حادثه زمستاني و كشته شدن دو كوهنورد در مسير گرده آلمان‌ها در منطقه علم كوه مازندران بود؛ اما اين ماجرا به همين جا ختم نمي‌شد چراكه به مدت چند روز دو كوهنورد بازمانده از تيم چهارنفره در شرايط سخت زمستاني در جانپناه سرچال به انتظار امداد، شب ها و روزهاي سردي را گذراندند. پس از تلاش هاي زياد و همكاري كوهنوردان مختلف، فدراسيون كوهنوردي، هلال احمر، سپاه پاسداران، اداره كل تربيت بدني استان مازندران و ...، بازماندگان زنده به خانه‌هاي خود بازگشتند....ادامه مطلب

او هم در یخچال‌های علم‌کوه ماندگار شد.

 

او هم در یخچال‌های علم‌کوه ماندگار شد.

 

    
 

 

دیگر سراغ او را نگیر شماره گوشی همراه او را از لیست تلفن‌های خود پاک کن نه قبل از آن اول شماره‌اش را بگیر و ناامیدانه به صدای بوق آزاد گوش کن و رد صدای او را توی گوش‌هایت لمس کن و خنده‌هایش را.

تن گم‌شده‌ی او در میان یخچال‌های علم‌کوه از دور نا‌امیدت می‌کند. دیگر دنبال او نگردید هرگز؛ و هوای مانده دفتر را استنشاق کنید شاید چیزی از حضور او را آن جا در آن دفتر و نه این جا در کالبد خشک و یخ‌زده میان یخچال‌ها بیابید.

وقتی اولین بار نبودن این انکار بزرگ این هرگز نخواهی دید دردناک را لمس کردم نتوانستم در مقابل اشتباه یا انکار فکر از قبول رفتن همیشگی مقاومت کنم.

او نیست؛ شاید خیلی‌های دیگر هم نیستند، عده‌ای بار سفر بستند و رفتند و عده‌ای دیگر در لابلای مشکلات روزمره خود را هم گم کردند چه رسد به دوستان؛ اما هیچ‌کدام این نبودن‌ها به لمس هجوم یک انکار بزرگ روی ذهن شباهتی ندارد.

وقتی معصوم را از دست دادیم  که تنها خواهر حسن نجاریان کوه‌نورد نبود بلکه خواهر هر کسی بود که حتا برای اولین بار او را می‌دید، بیش از آن که ممکن بود از مرگ خواهر خودم آشفته شوم، آشفته شدم.

این آشفتگی ذهن ناشی از مقاومت آن در مقابل مفهوم هیچ وقت نبودن آن تبسم، آن اشتیاق به زندگی و آن همه انرژی متمرکز در یک کالبد بود.

بارها شنیدم که می‌گفتند باورشان نمی‌شود که فلانی دیگر نیست و دیگر هیچ‌وقت نخواهد بود اما درک نمی‌کردم و درک نمی‌کردم چرا وقتی کسی از خنده‌های آدمی حرف می‌زند که دیگر نیست با تبسمی عجیب روی لب‌هایش مبهوت می‌ماند.

نبودن مهدی عزیزی  و دیگر هرگز نبودن او، باز هم انگار تعجب و عصیان ذهن از درک عمق مساله را برمی‌انگیزد. باز هم دلتنگی به سراغم می‌آید.

چرا مهدی عزیزی؟ چرا او که خوب می‌دانست چگونه روی دیواره فرز باشد، چگونه میانی‌ها را کنترل کند، چگونه در بدترین شرایط کارگاهی مطمئن بزند. او که فقط یک هم‌نورد خوب نبود بلکه یک فنی‌کار خوب هم بود که به هم‌نوردش اطمینان می‌بخشید.

او و این همه اشتباه؟ او و این همه سماجت بی‌دلیل؟ 

بارها در پاندول میان سقوط  و صعود به خودم خندیده‌ام که مگر می‌شود کالبدی که در آن این همه انرژی دمیده‌اند متلاشی شود؟ و حالا فکر می‌کنم او هم وقتی در یخ‌بندان زیر 40 درجه میان یخ‌های سرسخت گرده آلمان‌ها قصد فرود داشته، چنین فکر کرده، نه این بار نه ... شاید بار دیگر زمین را زیر پایش احساس کند و چه احساس شعفی می‌دهد کف صاف یخچال پس از ساعت‌ها تلاش روی دیواره ... 

باز هم ذهن به چرخه هرز چراها می‌غلتد و در مقابل یک علامت سوال بزرگ متوقف می‌شود:

 آیا او هم مثل آن دیگران در میان یخچال‌های علم‌کوه ماندگار شد؟

نه نه نه ...

 

 

                                                                                         نویسنده:مهری جعفری