گزارش برنامه الموت به سه هزار تنکابن
برنامه :راهپیمائی الموت به سه هزار تنکابن
زمان : آبانماه 1384
مکان : الموت – گردنه پیچ بُن
اعضاء شرکت کننده :
1- منصور غلامی ( سرپرست )
2- حبیب قلعه ( کمک سر پرست)
3- محمد کاظم زاده
4- علی خالقی (ترابری)
5- محمد علی ماکوئی ( امداد گر )
6- حجت محرابی
7- علیرضا محمدی (فیلمبردار)
8- سید وحید حسینی )عکاس)
9- بهنام ابوطالب یار
محمد محرابی
امیرضا قلیچ خانی
علی افشاری
مازیار شفاعتی
چیزی بیش از این نیست که ما به راه زده ایم ، از کجا آمده ایم در شهر گرفتار ، چه فرق می کند ، حال به هوای با هم بودن باهم به هوا زده ایم .
صبح است ، گرد آمده ایم که در راه شویم سوی آبیها ، سوی سبزیها ، قرمز و زردها . حرکت ، خنده هایی از ته جان مایۀ بودن و ما را تنــــــی همراه شدند که از دوست می آمدند . از محبت بردل ، کهنه بودند و آشنا ، با صفا در بیراه .

حبیب است یک دوست ، آشنا با منصور با مازیار ، محمد – من همراه با بهترین نامها از بهنام و وحید ، حجت و امیر تا محراب خورشید ، علی ، محرابی و زاده کاظم ، ما هستیم که روی پیچها از صفای یک یک روستا ها گذشته ایم ،کوله بارمان گر چه سنگین است قدمهایمان سبک ، ابریم ، آسمانیم ، چنان آبی که اشکِ چشمی حسرتمان می کشد.


زاده عقاب از آشیانه عقاب می گوید. منصور می گوید اینجا باد دارد آنجا مِه نخواهد داشت ، گوش میکنیم پیر است ، سالهای تجربه همراه ماست با زانوهای استوار در شیب در سراشیبی میرود ما پی او خاطره ثبت می کنیم.

صدای ساز می آید ، هوایی از نای گرمی می گذرد ، چپ میرود ، راست می رود ، صدا می شود که شادمان است . مرا ببوس ، میرقصیم ، چه شادیم از شادمانی ، از شور دیدارِ درختی ، جای پای چوپانی از بوی علفها خرسندیم ، از صافی آب چشمه سار ، خنک می خندیم. تمام جانمان را آب می کنیم تا شب ستاره بشماریم.

پی هم می دویم ، زیر پای هــــم می غلطیم ، لگد مال ابرها شده ایم و در یک قاب می نشینیم تا ثبت زمان شویم ، می خوانیم از گیلک مازن ، از رود و گذشت شب که عجب خاطره می نوشیم ، دور می کنیم کدورت ، سنگ صندلی می کنیم ، چادر مهربانی را تا بیخ می بندیم .

صبح که می شود ، چنان تازه از خواب
خوش می خیزیم که گویی خوابیم در بیدار بیداری پیچ میخوریم ،
پیچ می شویم ، سه هزار دره گذشته باز می رقصیم .
چه شعف در جان لانه کرده وقتی درخت پیر بلوط تو را می نگرد
تا مبادا ساده بگذری از افرای ، همسایه نارون .

مگذر تند از این قرمز و زرد ،
مشو غمگین زمان که چرا خورشید رفت.
شیب تند یک جنگل ، تاول پای خراشیده و بوته های آلو ، ازگیل و کلیک ، رختخوابی از برگ ، کوههایی بی مرگ ، تیغه نوری در لای درختان خسته ، جای پای یک خرس ، زالزالک های بی کس ، خط یک دره تا رود ، به هوا رفت تن یک دوست تا بخندد دیگر دوست.

تا سفره یک خانه ، بهنام و بهانه ، تا دریا دریا ...

مهربان یاد سفر ، مهربان یار سفر همچو شیرینی یک خواب ابر
همچو باران به تن عاشق پیر
مانده بر قاب زمان
به امید روزهای بهتر