یک سال از فوت نوروزی میگذشت و ما هیچ کدام نمیدانستیم که نوروزی در زنده
بودنش چه میکرده. حالا ورود به کینه خاز مصادف شده بود با مراسم یادبود او. برایش
دعا کردیم که روحش شاد باشد. ناهاری که در این مراسم سرو شد جان تازه ای به گروه
داد. ساعت حدود یک ظهر بود که در مسجد پذیرایی شدیم. آفتاب جانمان را خسته و راه
پایمان را تاولیده بود. کمی از گردنه ی خورگاه که سرازیر شدیم، دیدن شیروانی خانه
های بالا وناش( کینه خاز) سعید زخم وزیل پا را زیر و رو کرد و راحتتر راه می آمد.
نیم ساعتی تا گردنه ی خورگاه مانده بود که حاجی و سگ و الاغش به پیشنهاد منصور
همسفره ی نان و پنیرمان کردند. انصافا چه پنیری چه سگی و حاجی که در بقچه ی اخلاصش
تمام قوتش را در اختیارمان گذاشت. جنگ حاجی با بز پیش قراولش بدیع بود و بز بازیگر
توانای نمایش شاد آور کشتی با گله صاحب.
حسین آنقدر در شیب بامزه قدم برمی داشت که سر و گردنش یک متری با کوله بارش
فاصله داشت و کمدی این راه رفتن اصغر و ایمان و حجت و علیرضا را نقش زمین کرد، از
فرط خنده های قاه قاه. خستگی بهانه نبود، کج و مج شدن واقعیت داشت.
گاوسرای ، گاوسرای گرمدر و
گاوسرای متروک خرکولام. تاریک شده بود و مه رقیقی دره را بغل زده بود و در بازوهای
پر شیبش بازی میداد که متروکه خرکولام دیده شد. شب مانی جانداری بود. هوا سردتر از
دیشب بود.
مازیار گفت شب را در یاش بمانیم. اهل یاش گفتند تا خرکولام 15 دقیقه راه است.
یکساعت بعد آنقدر مه را کنار زدیم آنقدر پایین رفتیم تا کولام پدیدار شد. اهل یاش
پرنده بودند – حتماً.
دره صدای آب میداد. مه که وارد کومه میشد به خیال مازیار خاک شوخی های بیجای
ماست؛ گفتیم که نه آقا ابر است سر به سرمان میگذارد.
در این سوم شب، شام قوت بود تا اصرار صبح منصور که دیر است ای وای. از این
پهلو به آن پهلو شدن نیمساعتی منصور را پای آتش ساخته اش خشکاند- تا حرکت.
اهل یاش گاو داشتند. اسب داشتند که در صحن بین کومه ها چمنی میرقصید. گوساله
پی پستان مادر چشمهای ما را به تعقیب وامیداشت. مرد یاش لبخند صورتش را پر کرده
بود و جوان یاش دمپایی لا انگشتی از کجا آورده بود که گالش نداشت نمیدانم. سیالان
داشت یاش را نظاره میکرد و آفتاب افول و کله ی دره ی گرمدر در مه خوابیده بود.
میشد این تصویر را در چشم قاب کرد و مهاجرت به سوئیس را چند وقتی به عقب انداخت.
دریچه ی دوربین را بستم و ضعف تمام دوربین های دنیا را به رخ سازندگانشان کشیدم.
شیب جنگل آنقدر بود که اگر غفلت میکردی وزن کوله از پشت سکندری زمینت میزد. دو
ساعتی فرهنگ بودیم که بالا کشیدیم.
تنها گاویار فرهنگی این منطقه ، فرهنگ بود! ماست داشت از جنس شیر گاو. در گوشه
ی لپهایمان تاقار ماست هم جا میشد. آبروداری کردیم ظرف ماست را پس دادیم. جای خالی
ماست با چند کنسرو گلریزان شد.
نجمه دخترک ستاره چشم سیه موی فرهنگ عصای دست پدر ِ در سراشیبی پیری بود.
فرهنگ قرار داشت چند سال پیش با منصور کشتی بگیرد و حالا در راه پیری چوبدست لازم
داشت. جای شک نیست آخرین مازن گاویار اینجاست – او- . دنیا به سرعت از عقاید
فرهنگی دور میشود!
کومه میماند و برف و آفتاب و مه- خرابه میماند.
سال اولی که مازیار اینجا رسیده بود، بنا داشت بکند از شهر و اینجا اسب سواری
کند و تخم مرغ جمع کند و همسرش نان شیر و حلوا در توبره اش بگذارد. حالا شلوغای
شهر مازیار را هم دیر به دیر به اینجا میکشاند. فرهنگ آخرین است - حتماً.
از فرهنگ تا بالای خط بازشیب نفس کش بود. استراحت های گله گله اگر چه جان
نمیداد، نفس را چاق تر میکرد. بنا بود برویم تا یاش آخر شد کلام خر و تاریکی و مه.
دو آبشار گذشته بود از قسمت دوم. دو فرود و عبور از خط آب و خط درخت و تیغ و گِل
و سنگ و لای تا ظهر کشیده شد. نگاه منصور بالا بود و بالاتر از شیب و درخت جنگل.
نگاه آسمانی بود یا به آسمان فرق نمیکرد. سور اسرافیل از پیچ آندرسم در گوش منصور
زوزه میکرد. مهِ بالا هم اسپند کرده بود جان منصور را بر آتش اشتیاق گروه ما بر ادامه ی راه. ترس مه آنقدر بر جان پیرمرد
نم انداخته بود که آیاتش هر ثانیه اعتبار بیشتر میگرفتند از خداوندی تجربه اش.
گفت باران آمده، سیل زده زمین سست است. گفت آندرسم یادمان نرود، گفتیم روحشان
شاد، باران گرفت میکشیم بالا این شیب سگ کش را. گفت من گفتم خود دانید. سعید گفت
نه افتاده نرویم. وحید آیات منصور را به
گوش جان میشنید و هشدرا محشر میداد.
اصغر سگرمه در هم کشیده بود ونگاهش زخم بر نشانه های پیر مرد میزد. گفتیم
برویم گفت خود دانید خطر! دودلی میان بالا کشیدن و ادامه. احترام یا تسلیم، هر چه
بود منصور شادمانه بالا کشید و بهزاد ته صف را جمع کرد. پیر شادمانه از زیره ی
کوهی میگفت و گیاه مرحم دلدرد و دل ماهم برمیگشت و رودخانه را میدید و آفتاب پس سر! خسته خسته از نیم کاره ماندن
قدم دوم دره. هیجان فرو کش کرد و قدمها سنگین تر شد. تونیکها به کوله ها چپانده
شدند و حیف ماند تا همین امروز.
جای پا بود از توله و توله و توله و مادر، اما خرس نبود. تمشک بود به قدر شاتوت و یاقوت. جای پای خرس بزرگتر از پای
حجت، بیشتر از جای پای ما دوازده نفر. ما
روی جای پایمان بودیم خرس نه!
از دو تا آبشار که بالا میکشیدی، جنگل سفره پهن کرده بود و تخت نهاده بود که
بفرمایید استراحت. شبی بود شب جنگل. آتش لوله میکرد و بالا میرفت و طنابی دو درخت
را به محکم کرد و رختهای خیس بدنهای آماسیده بر آن میخشکیدند و حران آتش بالا
میکشید. مازیار ناراحت بود از فراموشی یک ساعته ی رفقای پیشتازش. بعد نرم شد و آب
گرم شد و چای خورد و گفت نباید. نباید ما میماندیم و تو میرفتی. پیرمرد دلیل این و
آن آورد که القصه خاطره میگوییم. گرد آتش و زیر سفره ی آسمان چای میخوریم و خاطره
مینوشیم وشهاب باران آسمان در کیسه خواب مجال شمارش گوسفند هم نمیداد تا مشرق طلوع.
" جمله های ساده نسیم و آب جویبار
فعل لازم نفس کشیدن گیاه
اسم جامد ستاره ، سنگ
اشتقاق برگ از درخت
لیک هیچ کس به ما نگفت مرجع ضمیر زندگی کجاست؟ "
افرا ، تا و توسکا و آلوی جنگلی. چشمه ی نرم و وحشی گری رودخانه در قعر دره ی
این سرزمین مانده بکر. این عمق تا بیخ دندان مسلح در جادوی نازشگری چشم. ودیعه بر
دست و پای توان بشر، میراث آفرینش و این هم دستان ستایش و سپاس. دوازده ستاره بر
یگانگی آن دادار سر فرود آوردند تابش نور خلقت را. هنوز زمین می ارزد به دیدن طلوع
و اعجاز غروب آفتاب. هنوز می ارزد زندگی بر هیجان گذر از تنگه راه پرخمش.
طناب حمایت بر کمر حجت سفت می شود و شیرجه میرود برعمق گرداب پای آبشار. با خنده می ایستد و آب به زحمت به کمرش میرسد.
کم آبی بوده امسال و رودخانه هم بی بهره مانده از انبایش آب باران. میگفت دوسال
پیش سخت بوده گذر از این گردابِ حالا ملالی نیست. لیکن اگر آداب دان باشی گیرنده
های هیجانت دستکاری میشوند و به وجد می آیی، از فرود با سر در این آب که میلرزی در
سایه ی دره تا طناب را حلقه کنی. جدال میکند سایه این سرمایه با آتش منصور و نقل و
نان رحمان خون به رگهایت میدمد در فروکش تاب وتوانت؛ در این بسیار فرود. به آب
نمیزنیم، برآب میکوبیم، بر سنگ لغزنده و بر لای کِشنده. آرام نئه ایم فوران میکنیم
و فریاد میکشیم. حق دارد خرس اگر میترسد.
ناهار خوردن فرصت ایستادن نبود، فقط باید میرفتیم. دو روز دیگر مانده بود. خیس
بودیم و مالامال. پر بودیم از مزه آب و طعم تمشک. حوصله پیرمرد که سر رفت با پنج
نفر پیش افتاد و طناب باریکش را پناه میکرد و میریخت و میرفت و میبرد. آنقدر تیز
رفت که یکساعتی فاصله افتاد. تا تیم عقبی بیاید و رول بکوبد و فرود بریزد دلخوری
به مازیار طعنه زد و سر شب سکوت کرد. تا اینکه آتش نرم و آب گرم و چای خورد. طنابی
دو درخت را محکم کرد و لباسهای خیسیده بر تنهای آماسیده خشکیدند در فرصت تا صبح.
" حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته ست
دریایی ام و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست "
ترس مه و درد فراق یاران رفته در آندرسم ریشه دوانده بود به حافظه تاریخی کوه
نوردان - دره نوردان . پلاکها بر سینه ی
علی و حسین و حجت و رحمان و بهزاد و وحید و ایمان و منصور و سعید و مازیار و اصغر
سجلی بود حک شده بر ورق تا ماندگار باشد در حادثه ی خدا ناکرده – دوازده نفر
بودیم. ابزارهای فنی تقسیم شدند . کیسه
های نایلونی در کوله ها لوازم را ضد آب کردند و بعد صبحانه بر لب خورشید می.
شب را بر گردنه ی سلام بار صبح کرده بودیم. تاریکا داشت به روشنا میرسید که
روی گردنه ماجار میشد سیالان و شاه البرز و علم کوه و حتی انگشت خدا را دید که
بالا را نشان میداد و ما که پایین میرفتیم و رقص کره اسب و مادیانی را آهنگ روزی روزگاری میچسباندیم، تا پای کار و
آویز پلاک و هیجان دره.
" رودخانه صخره را ربود و برد
لیک سبزی خزه مینماید که میروم، ولی نمیرود
ایستاده مثل اژدهاست"
کنده و صخره و لای بر دیواره ی تنگ
دره و در سرازیر آبشار لرزیده بودند و از ترس ریخته بودند و ما بودیم و شوق دیدار
درجان در انتهای راه.
و هیچ کس نمیدانست ما از همین راه باز میگردیم در نیمه راه – شاید مگر منصور!
" ای تو آغاز تو انجام تو بالا تو فرود
ای سراینده هستی سر هر سطر و سرود
بازگردان به سخن دیگر بار
آن شکوه ازلی شادی و زیبایی را، داد و دانایی را
تو سخن را بده آن شوکت دیرین
آمین
نیز دوشیزگی روز نخستین
آمین"
اشعار از محمدرضا شفیعی کدکنی
علی رضا