تبليغاتX
هیئت کوهنوردی ورامین
وبلاگ خبری-آموزشی هیئت کوهنوردی ورامین
 صعود یخچال سیوله

 

به نام جان بخش بادها

 

 

خیلی وقت بود که در مورد یخچال ها شنیده بودم وازهمون ابتدا که اسمش رو شنیدم ازش خوشم اومد تا اینکه برای اولین بار یخچال را روی قله محبوبم دماوند دیدم، گذشت تا اینکه برای اولین بار  یخ و برف را در منطقه حسن در حس کردم واز تماس با آن لذت بردم......

 


ادامه مطلب
|لينك| دوشنبه بیستم خرداد 1387  |
 سنگ سوری قزوین

به نام آفریننده کوهها

 در طول هفته آماده شرکت در برنامه ی سنگنوردی در سنگ سوری قزوین می شدیم پس در روز جمعه سی یکم فروردین در ساعت پنج به سمت قزوین حرکت کرده ....

ادامه مطلب
|لينك| یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
 گزارش صعود دوم گروه در خرداد ماه
 

جشن تولد در قله دماوند (بام ایران)

برای دومین بار در هفته هیئت تصمیم به صعود قله دماوند گرفت. این تصمیم بدون پیش بینی قبلی و تنها چند ساعت قبل از حرکت، یعنی 30/7 بعداز ظهر پنجشنبه 31 خرداد از زیر پل بابائی بود. هوا تاریک شده بود که وارد جاده خاکی مسیر پلور به گوسنفد سرا شدیم نور لندرور شقایق های درشت کنار جاده را که بانسیم نسبتا خنک تکون می خوردند بیشتر مشخص می کرد. پوشش گیاهی امسال دماوند به نسبت بارشهای خوب، خیلی چشمگیرتر از سالهای قبل بود و بسیار زیبا و ...

 

 

                               

 

 

 

 

دماوند 1/4/86


ادامه مطلب
|لينك| پنجشنبه هفتم تیر 1386  |
 فراخوان برای همکاری
 

روابط عمومی هیئت کوهنوردی ورامین در نظر دارد شماره‌ی دوم از نشریه‌ی تخصصی "سیاه کوه" را منتشر کند. این ویژه‌نامه به مناسبت درگذشت هم‌نورد عزیزمان "امیررضا قلیچ‌خانی" منتشر خواهد شد لذا از تمامی هم‌نوردان و علاقه‌مندان به همکاری و همیاری در انتشار آن خواهشمند است آثار خود را اعم از شعر، داستان، خاطره، عکس و ... تا اول اسفند‌ماه سال جاری به آدرس knvblogfa@gmail.com  ارسال کنند.

|لينك| چهارشنبه یازدهم بهمن 1385  |
 گزارش برنامه الموت به سه هزار تنکابن

برنامه :راهپیمائی الموت به سه هزار تنکابن   

 

زمان : آبانماه 1384

 

مکان : الموت – گردنه پیچ بُن

 

اعضاء شرکت کننده :

1-   منصور غلامی ( سرپرست )

2-   حبیب قلعه ( کمک سر پرست)

3-   محمد کاظم زاده

4-   علی خالقی (ترابری)

5-   محمد علی ماکوئی ( امداد گر )

6-   حجت محرابی

7-   علیرضا محمدی (فیلمبردار)

8-   سید وحید حسینی )عکاس)

9-   بهنام ابوطالب یار

  محمد محرابی

  امیرضا قلیچ خانی

  علی افشاری

  مازیار شفاعتی

 

 چیزی بیش از این نیست که ما به راه زده ایم ، از کجا آمده ایم در شهر گرفتار ، چه فرق می کند ، حال  به هوای با هم بودن باهم به هوا زده ایم .

                                                               

     صبح است ، گرد آمده ایم که در راه شویم سوی آبیها ، سوی سبزیها ، قرمز و زردها . حرکت ، خنده هایی از ته جان مایۀ بودن و ما را تنــــــی همراه شدند که از دوست می آمدند . از محبت بردل ، کهنه بودند و آشنا ، با صفا در بیراه .

                                              

 

     حبیب است یک دوست ، آشنا با منصور با مازیار ، محمد – من همراه با بهترین نامها از بهنام و  وحید ، حجت و امیر تا محراب خورشید ، علی ، محرابی و زاده کاظم ، ما هستیم که روی پیچها از صفای یک یک روستا ها گذشته ایم ،کوله بارمان گر چه سنگین است قدمهایمان سبک ، ابریم ، آسمانیم ، چنان آبی که اشکِ چشمی حسرتمان می کشد.

           

                 

                               

زاده عقاب از آشیانه عقاب می گوید. منصور می گوید اینجا باد دارد  آنجا مِه نخواهد داشت ، گوش میکنیم پیر است ، سالهای تجربه همراه ماست با زانوهای استوار در شیب در سراشیبی میرود ما پی او خاطره ثبت می کنیم.

                                  

صدای ساز می آید ، هوایی از نای گرمی می گذرد ، چپ میرود ، راست می رود ، صدا می شود که شادمان است . مرا ببوس ، میرقصیم ، چه شادیم از شادمانی ، از شور دیدارِ درختی ، جای پای چوپانی از بوی علفها خرسندیم ، از صافی آب چشمه سار ، خنک می خندیم. تمام جانمان را آب می کنیم تا شب ستاره بشماریم.

                               

پی هم می دویم  ، زیر پای هــــم می غلطیم ، لگد مال ابرها شده ایم و در یک قاب می نشینیم تا ثبت زمان شویم ، می خوانیم از گیلک مازن ، از رود و گذشت شب که عجب خاطره می نوشیم ، دور می کنیم کدورت  ، سنگ صندلی می کنیم  ،  چادر  مهربانی  را تا بیخ  می بندیم  .

                           

  صبح  که  می شود ،  چنان  تازه  از خواب

 خوش می خیزیم که گویی خوابیم در بیدار بیداری  پیچ میخوریم ،

پیچ می شویم  ، سه هزار دره گذشته باز می رقصیم .

چه شعف در جان لانه کرده وقتی درخت پیر بلوط تو را می نگرد

 تا مبادا ساده بگذری از افرای ، همسایه نارون .

            

 مگذر تند از این قرمز و زرد ،

مشو غمگین زمان که چرا خورشید رفت.

شیب تند یک جنگل ، تاول پای  خراشیده و  بوته های  آلو ، ازگیل و کلیک ، رختخوابی  از  برگ ، کوههایی بی مرگ ، تیغه نوری در لای درختان خسته ، جای پای یک خرس ، زالزالک های بی کس ، خط یک دره تا رود ، به هوا رفت تن یک دوست تا بخندد دیگر دوست.

                                       

 

تا سفره یک خانه ، بهنام و بهانه ، تا دریا دریا ...

 

                               

             

 مهربان یاد سفر ، مهربان یار سفر همچو شیرینی یک خواب ابر

                        همچو باران به تن عاشق پیر

                                                   مانده  بر قاب زمان

                                                                       یک تصویر

 

                                                   

 

       به امید روزهای بهتر               

|لينك| چهارشنبه هجدهم مرداد 1385  |
 گزارش برنامه خط الراس دارآباد به توچال و شهرستانک

« به نام آفرينندة کوهها » 

گزارش برنامة خط الرأس دارآباد به توچال

توچال به شهرستانک

نَفرات شرکت کننده :

  • عليرضا محمدي ( سرپرست ,  عکاس )
  • حجَّت محرابي
  • محمدعلي ماکوئي
  • علي اصغر سليماني
  • مجتبی شجاعي
  • آرش علي حسنی ( گزارش نویس)
  • حامد اميني
 
 
 

روز اول :

در تاريخ 13/خرداد/1385 طبق قرار قبلی 2 تيم برای صعود به قلة 3116 متري دارآباد آماده شده بود که تيم اول تشکيل شده از آقايان : محمدي , محرابی و شجاعي در ساعت 16 روز شنبه کار صعود را آغاز کرده و در ساعت 21 همين روز تيم دوم شامل آقايان : ماکوئي , اميني , سليماني و علي حسني حرکت خود را از پاي کوه آغاز کردند که   در ساعت 2:15 دقيقة بامداد روز يکشنبه در زير نور مهتاب به کمپ تيم رسيدند.

پس از بيدار کردن بچه ها و صرف شام و چاي آقايان ماکوئي و اميني قله را به سمت پايين ترک کردند و پس از آن ما براي خوابيدن آماده شديم 3 نفر از بچه ها در داخل چادر تيم و 2 نفر ديگر در جان پناه قله شبي آرام را به صبح رسانديم . 


ادامه مطلب
|لينك| پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385  |
 بار دیگر کوه
بار دیگر کوه،
چه نشانی هستی؟
 
زمستانی است بسیار سرد، مدتی است در گیر و دار خودم در این کوه بسیار برف و  بسیار مه میگردم.
پدر شاید فکر میکرد باید روی پای خودم بایستم، فکر میکرد دیگر هرانچه از تجربه در کوله ام گذاشته کافیست، تنهای تنها روانه این برف شدم.
نزدیک شهرم ودور از هیاهوی پر دود شهر . از جان پناه سیاه سنگ سرازیر بازگشت شدم.
حس عجیبی است،خلوت سراسر وجودم را گرفته، نمیدانم با خودم حرف میزنم یا با خدایم خلوتم.
سرازیرم:
ریز ریز و سر به زیر ، سر به زیر بادم که صورتم را گرفته...
دره اسون همیشه راه بازگشتم به سمت پایین بوده ، هم من این راه را خوب میشناسم وهم این دره من را خوب میداند. چندی از زمان گذشته است ، نمیدانم حوالی ظهر است یا نزدیک غروب، نمیدانم،
مه آنقدر هست که نیاز به اقراق نیست. واقعا بیش از یک قدم جلوتر پیدا نیست. دور تا دورم را بخار سرما گرفته. این سفیدی بسیار هیچ جای دید نمی گذارد، انگار دارم غرق می شوم. خدای من!...
من که اینجا را خوب میشناختم، اماچرا؟ پس راه کو؟
سوالها به ذهن خسته ام حمله میکردند و بی جوابترین پاسخها مغزم را به درد میکشید. کم کم ترس داشت وجودم را میگرفت. ترس بود ، شاید خستگی یا...
نشستم به میان برفها و چشمهایم را بستم.
گفتم : خدایا یعنی تمام شد ؟ وعده دیدار من و تو اینجاست؟ پس چرا تا به حال هیچ وقت نگفته بودی ؟
با خودم حرف میزدم که خوابم برد. نمیدانم چه مدت خوابیدم ، دو دقیقه ، یک ربع، یک ساعت...
صدایی گفت: برخیز!
خواب میدیدم؟
باز گفت: برخیز!
نه ! خواب نه!
بهت در تمام تنم رعشه انداخت، چشمهایم آنچه میدید باور نمیکرد. ولی چه خوب که یکنفر اینجاست.
باز گفت : برخیز!
گفتم: که هستی؟
گفت : مگر راه را گم نکرده ای؟
لال شده بودم ، گنگ و مبهوت با سر جواب دادم ؛ بله!
آرام آرام به راه افتاد ومن به دنبال او.
هیبتی از نور ، با لباسی کهنه و سندلی به پا. در این همه برف ، این پاپوش، این تن پوش؟
باز پرسیدم : که هستی؟
گفت: هیچ نپرس.
با حسی آمیخته از ترس و بهت و کمی شادی از این که نجات یافته ام به دنبالش به راه افتادم.
در تمام راه نه سخن گفت و نه من جرات حرف زدن داشتم. اگر از فاصله دو سه متری با او، نزدیکتر میشدم
سریع فاصله اش را بیشتر میکرد. رد پایش را میدیدم ولی هیچ جای پایی نبود. کنار من بود و میدیدمش
ولی هرگز نمیشد لمسش کرد.
دیوارهای هتل اوسون را میدیدم، یک آن نگاه کردم، دیگر نبود ، نه کنارم ، نه جلوتر و نه...
باورم نمیشد، هیچ اثری نبود. نه جای پایی ، نه آن نور، نه صدایی.
آهای – های – ای - ...
صدایم به دره رفت و برگشت ، بی جواب برگشت.
راه را پیدا کردم.
نزدیکهای هتل جانم رمق باور نداشت. نشستم. و به یاد آنچه گذشت، آنچه بر من گذشت، ساعتی گریستم.
گریستم و لرزیدم و تمام وجودم لرزید.
که بود؟
آیا با من چه خواهی کرد؟ خدای من.
من جای جای آفریدنت را خوب میدانم خدایا، من این سامان تقدس را، این کوه پر صلابت را این آب را ،
این... را میستایم.
که بود که با من چه کرد؟
بگذار حال که نیستی دامن کوهت را در آغوش بفشارم و ببوسم.
یکبار دیگر در بندگی ام تلو تلو خوردم.
ای کوه چه نشانی هستی ؟
خدای من ، من کیستم؟
سالها بود که این ماجرا حکم راز داشت، و امروز این راز را گشودم، برای تو که تازه تازه قدم بر محرم اسرار آفرینش میگذاری، به امید بالا رفتن و قله رسیدن.
نیکتر بیاندیش و صافتر نفس بکش.
اینجا کوه است ، کوه... .
 
َََََ علیرضا محمدی
|لينك| یکشنبه چهارم تیر 1385  |
 گزارش صعود به قله 4200 متری کلون بستک

برنامه: صعود به قله کلون بستک

ارتفاع : ۴۲۰۰ متر

زمان : ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۵

مکان : شمشک

 

(ساعت ها تقریبی است)

 

ساعت ۵:۴۵  صبح

 

گروه آماده حرکت است.اتوبوس ضلع شرقی میدان قدس(تجریش) ایستاده تا کوهنوردان سحرخیز را به پایه کلون بستک ببرد.بچه ها تک به تک از پله های اتوبوس بالا می آیند : مازیار شفاعتی(سرپرست)،علیرضا محمدی(فیلمبردار)،سید وحید حسینی(عکاس)،مهدی رزاقیها(امدادگر)،پریسا اسمعیلی،مهدانه شفاعتی،مریم مهتدی،محمد آبیاری،حسین فقیهی،هادی حسین آبادی،حمید نجاریان،سید حسن هاشمیان،امیر ولدبیگی،حسین محمدی،حجت محرابی،علی اصغر سلیمانی و ابوالفضل زمانی(ترابری).

 

ساعت ۶ صبح

 

اتوبوس با صدای صلوات بلند حجت به راه می افتد.به غیر از اعضای ثابت گروه،چند نفری میهمان هستند.کوهنوردانی که برای اولین بار میخواهند قله ای بالای ۴۰۰۰ متر را فتح کنند : کلون بستک و ۴۲۰۰ متر ارتفاع!

انرژی ها ذخیره شده و از صدای شاداب تمامی افراد حاضر این طور میتوان فهمید که انگیزه همگی در بالاترین حد است-مثل همیشه.

 

۶:۳۰ صبح

 

علیرضا روی سقف اتوبوس است.حجت روی زمین.سعی علی اصغر برای خوابیدن بیهوده است.شعارها برای که خوانده می شود؟ دوربین وحید اولین دقایق را ثبت می کند.از تهران خارج شده ایم.حجت و علیرضا اتوبوس را به فضا فرستاده اند.نمی توان نخندید!

 

برای رسیدن به شمشک و پایین کوه  از روستاهایی اطراف تهران عبور می کنیم.از اوشان،فشم و ... میگذریم.روستاهای بین کوه این وقت صبح عجب هوای سردی دارند!

 

ساعت ۷ صبح

 

اینجا پایین کلون بستک است.آثار به جا مانده از بهمن زمستانی کمی توی ذوق می زند.بچه ها از اتوبوس پایین می آیند.با صدای پرانرژی و محرک مازیار شفاعتی(سرپرست)گروه به راه می افتد.برف از زیر پا لیز می خورد و هرچند دقیقه یکبار یک نفر را به زمین می زند.شیب تند و سرعت زیاد است.خصوصا برای تازه کارها.سرپرست با درایت می خواهد گروه را سریعتر کنار چشمه،برای صبحانه خوردن برساند.صدای نق زدن عضو کوچکی از گروه آرام به گوش می رسد.هیچ کس کم نمی آورد.حجت آواز می خواند.گروه می خندد.حدود ۴۰ دقیقه بعد به کنار چشمه می رسیم.گیاهان سبز و زلالی آب چشمه فوق العاده است.منظره ی زیبایی را در پیش رو داریم.در صمیمانه ترین حالت سفره ای بزرگ پهن می شود و همه چیز روی آن قرار میگیرد : پنیر محلی،سبزی،گوجه فرنگی،حلوا ارده ... . وحید برای حجت نان و چمن کوهی لقمه میگیرد و حجت به راحتی مشغول جویدنش می شود!!امیر موبایل دوربین دارش را دست گرفته و مشغول عکس انداختن است.۱۵ دقیقه وقت برای صبحانه خوردن.بطری های آب پر می شود.سرپرست می گوید از اینجا تا بالای قله دیگر آب نخواهیم داشت...


ادامه مطلب
|لينك| شنبه ششم خرداد 1385  |
 گزارش برنامه صعود دختران به قله چین کلاغ

 

باقی هم در شیب شاد بودند .

تازگی شوق تماشا دارد ، هیجانی دارد ، که سرور آور و گاه ترسنده !؟

 خوب بودند شاپرکهای جوان با  بالهای نه هنوز قدرتمند.

رفتند آمدند . می آمدند زنجیر اتحادِ اتصالِ چند دل شکل گرفت .

آرام آرام بالا بالا بالاتر ، خوش آمدید.

اینجا همان بیداری صبح است که گفتند.

اینجا آبی آبی تر است خوب ببینید.

گِرۀ دستها را محکمتر کنید

 اینجا بالاست -  قــــلّه

بهتر که شدید خوب خواهید دانست که آبی همچنان  روشناست.

که قلّه همانجا ئیست که دل در دل گِره می خورد . اشکِ چشم  خواهد شد نفسهای خسته.

باز بیشتراز بیشتر آسمان جا دارد .

 

قله چین کلاغ 

 

آرام باز گردید ، محتاطِ قدمها بشوید که نبیند زخمی بالهای نه هنوز قدرتمند.

برفها زیر پاتان فرشِ خوش آمد. هر چه می خواهید برف باشید

هر چه می خواهید دل را سبک کنید اینجا شیب رو به پایین است .

 اینجا باغبان خوب حواسش جمع است.

آزادید که برای فردا ،روزهای بهتر،نفسی از تَه دل آب شوید.

بسیار خوب است که می خندید -  باغبان هم شاد است به اُمید فرداها....

 قله چین کلاغ

زمستان 84- علیرضا محمدی

 

|لينك| شنبه نهم اردیبهشت 1385  |
 
 
بالا